تبليغاتX
تا حالا شده...


تا حالا شده...



 

اگه یه روزی

یه جایی

یه وقتی

دلم از بودنم گرفت به امروز فکر میکنم که چقدر خوشحالم از اینکه هستم

چون فقط فقط فقط یه نفر توی دنیا مثل من وجود داره...

اونم خودمم عین خودم...چشم در چشم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:18 توسط راحله| |

     

خنده های صادقانه اش فکر خسته ام را بیدار میکند

دستانش شوق زندگی دارد و در رنگی بودن دستانم گم میشود

شیطنتش  گرمای تابستان را هم رد کرد...

نگاهش مثل میوه های زمستانه رنگی...

خانه ای دارد پرنورتر از همه ی تاریکی ها

خانه ای دارد رنگی تر از همه ی خاکستری ها

خانه ای دارد زیباتر از همه ی ندیدن ها

و به نوزاد خانه اش که من باشم عاشقانه لبخند میزند و با تمام شور و شرهای یک پسر خردسال دخترک نوزاد خانه اش را میبوسد

مرا مادرانه به آغوش میکشد

به نوزاد خانه اش لبخند میزند گاه هم از ته دل میگرید...

تولدت مبارک موچولوی خاله...

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:5 توسط راحله| |

 

منتظر نشست...من که هیچ وقت واسه هضم زندگی این قدر منتظر نبودم.

اما این بچه با تمام کودکانه هاش نگاه میکنه و به انتظار نشسته...

خسته از روزگار با لبخند شیرینش نان می پزد...

خستگی های زندگی صورت مهربانش را چروک انداخته...

اما باز هم نان میپزد.

بنویس...

موضوع انشاء...عدالت اجتماعی شاید هم پختن نان...

 ـــ یه مدتی نیستم اومدم به همتون سر میزنم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:55 توسط راحله| |

 

 

خودم را...بنفشه هایم را...پرواز دستانم را...

همگی و همگی را به دست باد سپردمم...رفت...دیگر ندیدم!

حتی باورم را و نه قدیمم را...

باز هم به یاد گریه اش ساده گریستم.باز هم سیاه هایم را پوشیدم.

تلخ و خاموش...چشمانش را مثل دلش سفید سفید کشیدم...

دوباره فکرم روی زمین افتاده.بی جان...اگر بیاید...

میبینمش...گله میکنم...گریه میکنم...میخندم.

دریاها را به آغوش میکشم...آسمان دیروز را می بوسم...

از دیروزها نمی پرسم ماهی تنگ بلورم هست یا نه...!

قول میدهم دیگر نگویم ماهی برای ماهی...فقط بیاید دیگر هیچ...

دوباره دیدم...حسی نبود.فریاد هم زدم ولی صدایی نشنیدم.

هیچ هیچ...

اینکه صدایی نشنوی وقتی به بالا نگاه میکنی خیلی بده...

دستامو بگیر ولی منو نبــــر تا بالاها که رفتی...

چون دوست دارم باشم - ببینم - بشنوم.

همین...

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:55 توسط راحله| |

  

 

شیطنت از نگاهش پیداست.نگاهی گستاخانه...

جوری زل میزند که انگار با زبان فکر نگاه میکند.فکری وسوسه بر انگیز...

کفش ها را پوشید و تا خود خودش دوید.

تمام خنده هایش را یکجا خالی کرد.سنگینی نگاه هیچ بزرگتری براش مهم نبود.

از همیشه دور و دورتر شده بود.

دوید و خندید...

فقط صدای خنده های مهربانش همراهم بود.

دویدن سخت بود ولی لذت بخش...

امیدوارم لذت پاهای پسر بچه برای پاهای بعدی قابل لمس باشه...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:46 توسط راحله| |


Design By : Night Skin