تبليغاتX
تا حالا شده...

تا حالا شده...


 

همیشه عادتم است که قبل از رسیدن دیر میشوم.

انوقت ساکت و بی زمزمه ولی مرموز و زیرکانه رفتار میکنم...

مثل دریای باغ مرموز و مثل کوی اب ارام...ارام و مرموز چه میشوند...؟؟؟!

تیله هایم مثل صدایم به هم می پیچند.حرف نگاهش که ساده است نگاهش میکنم فقط نگاه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 19:0 توسط راحله |


 

 میدونی از چی خیلی میترسم؟ادم ترسوویی نیستم زیاد ولی از اینکه خودمو یه لحظه فقـــــط یه لحظه

بزارم جای ادمایی که ازشون بدم میاد خیلی میترسم...واقعا میترسم...

عوض این ترس بعضی چشمها هستن که وقتی میبینم حس خوبی به من میدن.

باهام حرف نمیزنن ولی خیلی چیزا میگن...خیلی چیزا...

گاهی اوقات فکر میکنم دارم الکی زندگی میکنم ولی دوباره پشیمون میشم...

کاش حداقل این غرور مسخرم باهام نبود...کاش کنار میزاشتمش...کاش...کااااااااش.

دیدی تا حالا اب دریاها چه جوری بالا و پایین میرن؟

دیدی چه جوری میتونن خیلی راحت اخرین فرصت زندگی رو ازت بگیرن؟

دیدی چه جوری در یه لحظه زندگیت مثل حباب بازی بچه ها میترکن؟

قبلا جذر و مد دوست داشتم حتی اگه ساعتها بهش نیگاه میکردم بازم واسم جالب بود.

ولی الان ازش بـــدم میاد.

حق با تو بود.گاهی اوقات اگه کسی نباشه که نجاتت بده...اگه کسی نباشه که به فریادت گوش بده...

اون وقت میفهمی که اب از سرت گذشته.اون موقع دیگه فرصتی نیس...

آب آب زندگی؟؟؟شاید........

اشک چشمامو دوست نداشتم...

شاید مثل همیشه خدا میخواد زندگی این جوری باشه...

مثــــــــــــــل همیشه...

خــــــــدا میخواد...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 23:14 توسط راحله |


 

 ستاره ها رو خیلی دوست داشتم.همیشه وقتی کوچیک بودم پیش خودم فکر میکردم که ستاره ها هم مثل ما ادما خاله و دایی و عمو و عمه دارن یا نه؟

همیشه وقتی کوچیک بودم پیش خودم فکر میکردم که روشنایی ستاره ها توی تاریکی شب به نفع اسمون تموم میشه یا نه؟

وقتی کوچیک بودم پیش خودم فکر میکردم ستاره ها هم مثل ما ادما درد و رنجشون تا عمق وجودشون راه پیدا میکنه یا نه؟فکر میکردم اونا هم مثل ماها بدجـنس میشن یا نه؟فقط فکر...

حالا هم خوشحالم هم شرمنده...از نوشتن خسته شدم.هر چی گشتم امروز یه جایی پیدا کنم تا فریاد بکشم هیچ کجا پیدا نشد.

حالا چی دارم؟!من - خودم - دنیایم - قصه هایم - خاطراتم - لحظه هایم - نوشته هایم - فقط خودم و خودم.

خیلی ها خوب نمیشن.نه اینکه بد باشن...نه از کثیف بودن درونشون...نه از احمق بودنشون...نه.

حالا که مثلا بزرگ شدم از شعله های انتقام خوشم میاد مخصوصا وقتی که خودم میشم اتیش زیر خاکستر.

ولی از این به بعد چشمامو میبندم...هیچ حرفی هم نمیزنم...هیچ کاری هم انجام نمیدم حتی زیاد کردن اتیش...

میخوام یه کم صبـــــــــــــــــــــــور باشم ولی نه به اندازه ی یه لقمه غذا.

برام اصلا مهم نیس که معنی صبور بودن همین هست یا نه.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 1:34 توسط راحله |


         

ايستادم و نظاره کردم.

انگار که منتظر يه اتفاق بودم.ساعتها هم که شده بايد بايستم.

نمیدانم نگاهش به کجاست.

نمیدانم به انتظار کدام یک است که اینگونه بی قرار است و با دستان کوچکش زندگی فردایش را...

نمیدانم با دستان گرمش به انتظار کدام دست سرد نشسته است.

به رنگای لباسش نگاه کن.حاظرم شرط ببندم با همین رنگها دنیای فرداشو نقاشی کشید...

توی دستاش همه چیز جا میشه ...

خیلی کم برام پیش میاد به کسی حسودی کنم ولی این بار...دوست دارم بهش بگم با مداد رنگی های خودش یه نقاشی برام بکشه.

از مداد رنگی های خودش نه از مال من.

مثلا به دنیا اومدیم که چی؟به دنیا اومدیم تا یه راهی رو ادامه بدیم اما در عوض باید زندگی رو پیش کش کنیم...

                        خنده ام گیرد بگو یا گریه ام زین سرنوشت..........

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 10:32 توسط راحله |


 داخل دریای کوچکم

شنیدم دیدم فهمیدم حس کردم

اما...اما خودمو زدم به نفهمی به ندیدن به نشنیدن.

دعا کردم گم شد.ارزو کردم گم شد.رفتن قاطی وسایل دوران کودکی.شلوغ شد...

از عروسکم پرسیدم.گفتم تو بگو عروسکم...اما انگار حرف زدن بلد نبود...یادش نداده بود.

پنهانش کردم.حتی وقتی بزرگ شد.حتی وقتی که خیلی دوسش داشتم.وقتی که...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 0:43 توسط راحله |