پست شماره: 29
خودم را...بنفشه هایم را...پرواز دستانم را...
همگی و همگی را به دست باد سپردمم...رفت...دیگر ندیدم!
حتی باورم را و نه قدیمم را...
باز هم به یاد گریه اش ساده گریستم.باز هم سیاه هایم را پوشیدم.
تلخ و خاموش...چشمانش را مثل دلش سفید سفید کشیدم...
دوباره فکرم روی زمین افتاده.بی جان...اگر بیاید...
میبینمش...گله میکنم...گریه میکنم...میخندم.
دریاها را به آغوش میکشم...آسمان دیروز را می بوسم...
از دیروزها نمی پرسم ماهی تنگ بلورم هست یا نه...!
قول میدهم دیگر نگویم ماهی برای ماهی...فقط بیاید دیگر هیچ...
دوباره دیدم...حسی نبود.فریاد هم زدم ولی صدایی نشنیدم.
هیچ هیچ...
اینکه صدایی نشنوی وقتی به بالا نگاه میکنی خیلی بده...
دستامو بگیر ولی منو نبــــر تا بالاها که رفتی...
چون دوست دارم باشم - ببینم - بشنوم.
همین...
+
| نوشته شده در: جمعه هشتم شهریور 1387 توسط: راحله
|
|